خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





يك داستان




    یک بار پدر بسیار ثروتمندی بسرش را به روستا برد تا با طرز زندگی فقیر آنجا

    آشنا شود . آنان دوشبانه روز را در مزرعه ای خانواده ی بسیار فقیری گذراندند .

    در برگشت پدر از پسر پرسید سفر چه طور بود ؟

    عالی بود .

    زندگی مردم فقیر را دیدی ؟

    بله ، پدر .

    چه از آنان یاد گرفتی ؟

    ما یک سگ داریم ولی آنان چهار سگ دارند .استخر ما تا وسط باغ کشیده شده

    اما رودخانه انان بیپایان است . چراغها سراسر باغ ما را روشن می کنند ، ولی

    شبها ی آنها را ستاره ها روشن می کنند . ما فطعه زمین کوچکی برای زندگی

    داریم ، ولی مزارع آنها وسیع است . ما غذایمان را می خریم ، آنان مواد غذایی

    خود را پرورش می دهند . دیوارها و کاوصندوق از اموال ما محافظت می کنند

    ولی دوستانشان از آنها حمایت می کنند .

    پدر با شنیدن این حرف ها ساکت شد .

    پسر افزود : پدر ممونم به من نشان دادی که ما چقدر فقیریم .


    این مطلب تا کنون 12 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : آنان ,
    يك داستان

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده